‏نمایش پست‌ها با برچسب آشنایی با قرآن(1). نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آشنایی با قرآن(1). نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

خصوصيات قلب

قلب از ديدگاه قرآن يك ابزار شناخت به حساب مى‏آيد. اساسا مخاطب بخش عمده‏اى از پيام قرآن، دل انسان است. پيامى كه تنها گوش دل قادر به شنيدن آن است و هيچ گوش ديگرى را ياراى شنيدن آن نيست. از اين رو قرآن تاكيد زيادى در حفظ و نگهدارى و تكامل اين ابزار دارد. در قرآن بكرات به مسايلى از قبيل تزكيه نفس و روشنائى قلب و صفاى دل برمى‏خوريم:
قد افلح من زكيها (سوره الشمس آيه 9)رستگار شد كسى كه قلب خود را از آلودگيها پاك نگهداشت.
كلابل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون (سوره مطففين آيه 14)سخن اينها را نخوان كه كارهاى ناشايست اينان بر روى قلبهايشان تيرگيها و زنگارها قرار داده است.
و درباره روشنايى قلب مى‏گويد:
ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا (سوره انفال آيه 29)اگر راه تقوا و پاكى را پيش گيريد خدا نور روشنائى در قلب شما قرا مى‏دهد.
و يا در آيه ديگر:
والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا (سوره عنگبوت آيه 29)كسانى كه در راه ما با خلوص نيت كوشش كنند ما راه خود را بر روى آنها باز مى‏كنيم
متقابلا از اينكه كارهاى ناشايست انسان روح او را تيره و كدر مى‏كند و كشش‏ها و گرايشهاى پاك را از انسان مى‏گيرد، بكرات در قرآن سخن رفته است. از زبان مؤمنين مى‏گويد:
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا (سوره آل عمران آيه 8)و يا در وصف بدكاران:
كلابل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون (سوره مطققين آيه 14)چنين نيست بلكه ظلمت ظلم و بد كاريهايشان بردلهاى آنها غلبه كرد.
فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم (سوره صف آيه 5)چون از حق روى گردانيدند خدا هم دلهايشان را از اقبال بحق بگردانيد.
و يا از قفل زده شدن و مهر خوردن بردلها و قسى شدن قلبها سخن مى‏گويد:
ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة (سوره بقره آيه 7)و جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه (سوره انعام آيه 25)بر دلهايشان پرده نهاده‏ايم كه فهم نتوانند كرد.
كذلك يطبع الله على قلوب الكافرين (سوره حديد آيه 16)پس دلهايشان زنگ قساوت گرفت و بسيار فاسق و نابكار شدند.
همه اين تاكيدها نشان مى‏دهد كه قرآن يك جو روحى و معنوى عالى براى انسان قائل است و لازم مى‏داند كه هر فردى اين جو را پاك و سالم نگاه‏دارد. بعلاوه از آنجا كه در يك جو اجتماعى ناسالم تلاش فردى براى پاك ماندن، اغلب عقيم و ناموفق خوادهد بود قرآن تاكيد مى‏كند كه انسانها تمام تلاش خود را براى تصفيه و تزكيه محيط اجتماعى خود بكار برند. قرآن صريحا عنوان مى‏كند كه آن عشقها و ايمانها و بينشها و گرايشهاى متعالى و آن اثر گذشتهاى قرآن و پندپذيرى از آن و ... همه بستگى به اين دارد كه انسان و جامعه انسانى از رذالتها و دنائتها و هوى پرستى‏ها و شهوت‏رانى‏ها، دور بماند.
تاريخ بشر نشان مى‏دهد كه هرگاه قدرتهاى حاكم مى‏خواهند جامعه‏اى را تحت‏سلطه خود قرار دهند و آن را استثمار كنند، تلاش مى‏كنند تا روح جامعه را فاسد كنند و براى اين منظور تسهيلات شهوت‏رانى را براى مردم زياد مى‏كنند و آنها را به شهوت‏رانى ترغيب مى‏كنند. نمونه عبرت‏انگيزى از اين شيوه كثيف فاجعه‏اى بود كه در اسپانياى مسلمان - كه يكى از سرچشمه‏هاى رنسانس بحساب مى‏آيد و از پيشرفته‏ترين تمدنهاى اروپا محسوب مى‏شد - براى مسلمانان اتفاق افتاد. مسيحيان براى خارج كردن اسپانيا از چنگ مسلمانان، از راه فاسد كردن روحيه و اخلاق جوانان مسلمان وارد عمل شدند. تا آنجا كه توانستند وسايل لهو و لعب و شهوت‏رانى را به سهولت در اختيار مسلمانان قرار دادند و در اينكار تا آنجا پيش رفتند كه حتى سرداران و مقامات دولتى را نيز فريفتند و آنان را آلوده ساختند و به اين ترتيب تواستند عزم و اراده و نيرو و شجاعت و ايمان و پاكى روح مسلمين را از ميان بردارند و آنها را به آدمهايى زبون و ضعيف و شهوت‏ران و شرابخواره و زنباره مبدل كنند. و پرواضح است كه غلبه و پيروزى بر چنين مردمى، كار دشوارى نيست. مسيحيان به انتقال حكومت 300 - 400 ساله مسلمانان آنچنان انتقامى از آنان گرفتند كه تاريخ نيز بازگو كردن آن جنايات شرمسار است. همان مسيحيانى كه بر حسب تعليمات حضرت مسيح موظفند وقتى سيلى به سمت راست صورتشان مى‏خورد سمت چپ صورت خود را نيز پيش بياورند، در اندلس درياى خون از كشتگان مسلمان به راه انداختند و روى چنگيز را سفيد كردند البته شكست مسلمانان نتيجه دون همتى و فساد روح خود آنان بود و مكافات عمل نكردن به قرآن و دستورات آن.
در زمان ما نيز استعمار هر جا پا مى‏گذارد، تكيه روى همان موضوعى مى‏كند كه قرآن درباره‏اش هشدار داده است. يعنى مى‏كوشد تا دلها را فاسد كند. دل كه فاسد شد ديگر از عقل كارى كه نمى‏آيد هيچ، خود تبديل به زنجير بزرگترى بر دست و پاى انسان مى‏شود. اين است كه مى‏بينيم، استعماركران و استثماركنندگان انسان، از باز گردن مدرسه و دانشگاه بيم ندارند و حتى خود در تاسيس آن اقدام مى‏كنند، اما از سوى ديگر تمام قوا مى‏كوشند تا قلب و روح دانشجو و دانش‏آموز را فاسد و تباه كنند، آنها از اين حقيقت بخوبى آگاهند كه قلب و روح مريض و بيمار هيچ كارى نمى‏تواند صورت دهد و به هر پستى و بهره‏كشى و استثمار تن مى‏دهد.
قرآن به تعالى و پاكى روح جامعه اهميت زيادى مى‏دهد، در آيه شريفه‏اى مى‏فرمايد:
و تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على اثم و العدوان (سوره مائده آيه 2)
بايكديگر همكارى و تعاون و فعاليت مشترك داشته باشيد و در زمينه نيكى‏ها و پاكى‏ها. يعنى اولا دنبال خير و نيك باشيد و گرد پليدى و زشتى نگرديد و ثانيا كار نيكو را دسته‏جمعى و گروهى انجام دهيد نه بصورت انفرادى و تنها.
در مورد دل دو سه نكته هم از زبان پيامبر و ائمه برايتان نقل مى‏كنم تا حسن ختامى براى اين مطلب باشد. در كتب سيره نوشته‏اند: روزى مردى بخدمت رسول اكرم(ص) آمد و عرض كرد سؤالاتى دارم كه مى‏خواهم مطرح كنم. پيامبر فرمودند آيا مى‏خواهى پاسخت را بشنوى يا آنكه مايلى سؤال كنى؟ عرض كرد شما پاسخ بفرماييد. پيامبر فرمود آمده‏اى از من معناى بر و نيكى، و اثم و زشتى را سؤال كنى، جواب داد آرى سؤال من همين بوده است. پيامبر سه انگشت‏خود را جمع كرد و آرام بر سينه مرد زد و فرمود اين فتوا را از قلبت بپرس و بعد اضافه كرد: اين دل اسنان طورى ساخته شده است كه پيوندى دارد با نيكى‏ها. با نيكى‏ها آرام مى‏گيرد. ولى بديها و زشتى‏ها آن را مضطرب و ناراحت مى‏كند. درست همانگونه كه بدن انسان اگر چيزى كه با آن تجانس ندارد واردش شود، روح انسان نيز بواسطه اعمال ناشايست دچار اختلال و ناراحتى مى‏شود. آنچه كه در ميان عذاب وجدان ناميده مى‏شود ناشى از همين عدم تجانس روح است با زشتكارى و تباهى.
استفت قلبك و ان افتاك المفتون
نظر واقع‏بينانه را از قلبت بپرس. اگر چه صاحبنظران بخالفش نظر بدهند. مولوى اين حديث را به شعر درآورده:
پس پيمبر گفت استفت القلوب گر چه مفتيشان برون گويد خطوب‏و يا در شعر ديگرى:
گوش كن استفت قلبك از رسول گر چه مفتى برون گويد فضول
پيامبر بر اين نكته انگشت مى‏گذارد نه اگر انسان جوينده حقيقت باشد و براى كشف قيقت‏خود را بيطرف و خالص بكند، در اين صورت قلب او هرگز به او خيانت نخواهد كرد و او را در مسير صحيح هدايت‏خودهد كرد. اساسا انسان تا زمانيكه جوينده راستين حق و حقيقت است، و در جاده حق گام بر مى‏دارد هر چه كه به او برسد حق و حقيقت است. و البته اين نكته ظريفى است كه اغلب باعث اشتباه مى‏شود. آنجا كه انسان به گمراهى كشيده مى‏شود دليلش اين است كه از ابتدا جهت‏گيرى خاصى داشته و جوياى حقيقت‏خالص نبوده است. پيامبر در جواب كسى كه سؤال كرده بود «بر» چيست، جوابداد اگر تو واقعا بدنبال بر هستى، آنگاه كه قلبت به چيزى آرام مى‏گيرد و وجدانت آسوده مى‏شود بدان كه آن بر است. ولى آنگاه كه به چيزى راغب هستى آما دلت آرام و قرار نمى‏گيرد مطمئن باش كه آن اثم است.
و در جاى ديگر از پيامبر درباره معناى ايمان مى‏پرسند. پيامبر مى‏فرمايد: آنكه هرگاه كار زشتى انجام مى‏دهد، دچار ناراحتى و پشيمانى مى‏شود و هر گاه كار شايسته‏اى انجام مى‏دهد، خوشحال و شاد مى‏گردد، او از ايمان بهرمند است.
از حضرت امام صادق(ع) نقل مى‏كنند كه فرمود: مؤمن وقتى از گرفتارى تعلق بدنيا آزاد شد (4) حلاوت دوستى خدا را در قلب خود احساس مى‏كند و در اين هنگام، گويى ديگر زمين برايش كوچك مى‏شود و با تمام وجود مى‏خواهد كه از اين عالم ماده رها شود و بيرون برود. و اين واقعيتى است كه اولياء الله و مردان خدا با زندگى خود درستى آن را به اثبات رسانده‏اند. در تاريخ زندگى پيامبر نوشته‏اند روزى بعد از نماز صبح به سراغ اصحاب صفه رفت. اينان مردمى فقير بودند كه از مال دنيا هيچ نداشتند و در مدينه در كنار مسجد پيامبر روزگار مى‏گذرانيدند. پيغمبر چشمش به يكى از آنان بنام زيد يا حارث بن زيد افتاد، ديد كه رنجور و نزار است و چشمهايش در كاسه سرش فرو رفته است. پرسيد حالت چطور است؟ جوابداد در حالى صبح كرده‏ام كه اهل يقين شده‏ام. پيامبر فرمود: ادعاى بزرگى مى‏كنى، علامت آن چيست؟ گفت علامت‏يقين من اين است كه شبها خواب از من گرفته شده و روزها همواره در روزه بسر مى‏برم و شب تا به صبح بى‏تاب عبادتم. پيامبر فرمود كافى نيست بيشتر بگو. او هم شروع كرد به گفتن ساير علائم. عرض كرد يا رسول الله من الان در حالتى هستم كه گويى اهل بهشت و اهل جهنم را مى‏بينم و صدايشان را مى‏شنوم اگر بمن اجازه دهى باطن يك يك اصحاب تو را بگويم. پيامبر فرمود: سكوت، سكوت، بيشتر نگو. اما چه آرزويى دارى، عرض كرد آرزوى جهاد در راه خدا.
قرآن مى‏گويد صيق زدن دل، انسان را به چنان مقامى مى‏رساند كه به قول اميرالمؤمنين(ع) اگر پرده از جلوى او برداشته شود، چيزى بريقينش افزوده نمى‏گردد. آنچه كه قرآن در تعليماتش مد نظر دارد، پرورش انسانهايى است كه هم از سلاح عقل بهره‏مندند و هم از اسلحه دل و قلب و اين هر دو را با بهترين شيوه و عاليترين كيفيت در راه حق بكار مى‏گيرند. انسانهايى كه نمونه‏هاى زنده و مجسمش امامان ما و شاگردان شايسته و راستين آنها هستند.
(استاد متفکر شهید مرتضی مطهری)

تعريف قلب

مقصود از قلب چيست؟
پاسخ اين سؤال را بايد در حقيقت وجود انسان جستجو كرد. انسان در عين اينكه موجودى واحد است، صدها و هزارها بعد وجودى دارد. «من‏» انسانى عبارتست از مجموعه بسيارى انديشه‏ها، آرزوها، ترسها، اميدها، عشقها و... همه اينها در حكم رودها و نهرهايى هستند كه همه در يك مركز بهم مى‏پيوندند. خود اين مركز دريايى عميق و ژرف است كه هنوز هيچ بشر آگاهى ادعا نكرده كه توانسته است از اعماق اين دريا اطلاع پيدا كند فلاسفه و عرفا و روانشناسان هر يك بسهم خود به غور در اين دريا پرداخته‏اند و هر يك تا حدودى به كشف رازهاى آن موفق شده‏اند، اما شايد عرفا در اين زمينه موفقتر از ديگران بوده‏اند. آنچه را كه قرآن دل مى‏نامد عبارتست از واقعيت‏خود آن دريا كه همه آنچه را كه ما روح ظاهر مى‏ناميم، رشته‏ها و رودهائى است كه به اين دريا مى‏پيوندد. حتى خود عقل نيز يكى از رودهايى است كه به اين دريا متصل مى‏شود.
قرآن آنچا كه از وحى سخن مى‏گويد هيچ سخنى از عقل بميان نمى‏آورد بلكه تنها سر و كارش با قلب پيامبر است. معناى اين سخن اين است كه قرآن به نيروى عقل و با استدلال عقلانى براى پيامبر حاصل نشده، بلكه اين قلب پيغمبر بود كه بحالتى رسيده غير قابل تصور براى ما، و در آنحالت استعداد درك و شهود آن حقايق متعالى را پيدا كرده است. آيات سوره نجم و سوره تكوير كيفيت اين ارتباط را تا حدودى بيان مى‏كنند. (3)
قرآن آنجا كه از وحى سخن مى‏گويد و آنجا كه از قلب گفتگو مى‏كند، بيانش قراتر از عقل و انديشه مى‏رود اما ضد عقل و انديشه نيست. در اين مورد قرآن بينشى فراتر از عقل و احساس را بيان مى‏كند اساسا عقل را بدان راهى نيست و از درك آن عاجز است.
پی نوشت
3- در سوره نجم مى‏خوانيم‏و ما ينطق عن الهوى سخنى كه او - پيامبر - مى‏گويد ناشى از هوا و هوس نيست.
ان هو الا وحى يوحى نيست مگر وحى‏اى كه به او القا شده است.
علمه شديد القوى تعليم كرده او را موجودى سخت نيرومند.
ذو مرة فاستوى همان ملك مقتدرى كه يخلقت كامل بر رسول جلوه كرد.
و هو بالافق الاعلى و آن در عاليترين افقها بود.
ثم دنا فتدلى وقتى نزديك شد پس درآويخت.
فكان قاب قوسين او ادنى نزديك شد باندازه دو كمان و يا نزديكتر.
فاوحى الى عبده ما اوحى پس وحى كرد به بنده خود آنچه وحى كرد.
ما كذب الفواد ماراى دل آنچه را ديد اشتباه نكرد.
قرآن همه اينها را براى اين مى‏گويد تا نشان دهد سطح اين مسائل از حوزه عمل عقل بالاتر است. اينجا سخن از ديدن و اوج گرفتن است.
و يا در آياتى از سوره تكوير مى‏خوانيم:
قرآن سخن شخص پيامبر نيست. سخن فرستاده‏ايست بزرگوار. (يعنى اين سخنان را خداى تبارك و تعالى بواسطه فرشته‏اى به پيامبر القا كرد.) فرستاده‏اى كه موجودات بسيارى مطيق امر او هستند. او امين رب العالمين است. شما چون سخنان او را با عقل خود منطبق نمى‏بينيد او را ديوانه مى‏پنداريد. اما اشتباه مى‏كنيد. او ديوانه نيست. او آن فرستاده نيرومند را در افقى آشكار مشاهده كرد. اين پيامبر آنچه را از غيب مشاهده كرد در خود نگه مى‏دارد و نسبت به ديگران بخل نمى‏ورزد. اقبال لاهورى تعبير لطيفى در اين مورد دارد. مى‏گويد: پيامبر آن كسى است كه از حقايق لبريز و سرشار مى‏شود و بعد براى سامان دادن زمانه و عوض كردن مسير تاريخ آنچه را كه بدو رسيده است بيان مى‏كند.
(شهید مطهری)

نظر قرآن درباره قلب *

شايد نيازى به توضيح نباشد كه مقصود از قلب در اصطلاح عرفانى و ادبى، آن عضو گوشتى كه در سمت چپ بدن واقع شده و همچون يك تلمبه خون را در رگها جارى مى‏سازد نيست. مثلا در اين تعبير قرآن:
ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب (1) (سوره ق آيه 37)و يا در اين تعبير عرفانى بسيار لطيف حافظ:
دلم رميده شد و غافلم من درويش × كه اين شكارى سرگشته را چه آمد
پيش
‏روشن است كه منظور از دل و قلب، حقيقى متعالى و ممتاز است كه بكلى با اين عضو بدن تفاوت دارد. و همينطور آنجا كه قرآن از بيمارى دلها ياد مى‏كند:
فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا (سوره بقره آيه 9) (2)
معالجه اين بيمارى از پزشك امراض قلب ساخته نيست اگر پزشكى بتواند ايننوع بيماريها را علاج كند بيشك ميبايد متخصص دردهاى روحى باشد.
پی نوشتها
1- در اين سخن براى آنكه داراى قلب است بيدارى و آگاهى وجود دارد.
2- دلهاى ايشان مريض است پس خدا بر مرض آنها بيفزايد.
(شهید مطهری)

منشاهاى خطا از نظر قرآن

ازجمله منشاهايى كه قرآن براى خطا ذكر مى‏كند، يكى اين است كه انسان گمان را بجاى يقين بگيرد. (5) اگر بشر خود را مقيد كند كه در مسائل تابع يقين باشد و گمان را به عوض يقين نپذيرد، بخطا نخواهد افتاد. (6) قرآن روى اين مسئله بسيار تاكيد نموده است و حتى در يكجا تصريح دارد كه بزرگترين لغزشگاه فكرى بشر همين پيروى از گمان است و يا در جاى ديگر خطاب به پيامبر مى‏فرمايد:
ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الايخرصون. (سوره انعام آيه 336)
اكثر مردم زمين چنين‏اند كه از گمان پيروى مى‏كنند. تو هم اگر بخواهى از آنها پيروى كنى، ترا نيز گمراه مى‏كنند چون مردم تابع گمانند نه يقين و بهمين دليل خطا مى‏كنند.
و يا در آيه ديگرى مى‏فرمايد:
و لا تقف ما ليس لك به علم (سوره اسرى آيه 36)
آنچه را كه بدان علم ندارى پيروى مكن. اين تذكرى است كه در طول تاريخ انديشه بشر اول بار قرآن به بشر داده است و او را از اينگونه خطا نهى كرده است.
دومين منشا خطا در ماده استدلال كه بالاخص در مسائل اجتماعى مطرح مى‏شود مسئله تقليد اسات. بسيارى از مردم اينگونه‏اند كه چيزهاى مورد باور اجتماع، باورشان مى‏شود. يعنى چيزى كه در اجتماع مورد قبول قرار گرفته است و يا نسلهاى گذشته آنرا پذيرفته‏اند صرفا بدليل اينكه نسلهاى گذشته آن را قبول كرده‏اند مى‏پذيرند. (7) قرآن مى‏فرمايد هر مسئله‏اى را با معيار عقل بسنجيد نه اينكه هر چه نياكان شما انجام دادند آنرا سند بدانيد، يا آنكه آنرا بكلى طرد كنيد. بسا مسائل هست كه در گذشته مطرح شده و در همانموقع هم غلط بوده اما مردم آن را پذيرفته‏اند و بسا مسائل درست كه در زمانهاى دور عرضه شده اما مردم بدليل نادانى از قبول آن خودارى كرده‏اند. در پذيرش اين مسائل بايد از عقل و انديشه مدد گرفت نه اينكه كوركورانه بتقليد پرداخت. قرآن اغلب پيروى از آباء و اجداد را در مقابل عقل و فكر قرار مى‏دهد:
و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه الائنا اولو كان باءهم لايعقلون شيئا و لايهتدون. (سوره بقره آيه 170)
به ايشان گفته مى‏شود از دستورات الهى پيروى كنيد. مى‏گويند آيا از روشهاى پدرانمان دست برداريم؟ آيا اگر پدران و مادران شما شعور نداشتند، شما بايد جريمه بى‏شعورى آنها را بدهيد.
قرآن تاكيد مى‏كند كه قدمت‏يك انديشه نه دليل كهنگى و غلط بودن آن است و نه موجب درستى آن، كهنگى در امور مادى راه مى‏يابد اما حقايق هستى هرقدر كه زمان بر آنها گذشته باشد كهنه و فرسوده نمى‏شوند. حقيقتى مثل «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» تا دنيا دنياست، پابرجا و استوار و صادق است. قرآن مى‏گويد بايد با سلاح عقل و انديشه با مسائل روبرو شد. نبايد عقيده‏اى درست را بدليل آنكه ديگران انگ و برچسب به انسان مى‏زنند رها كرد و نبايد عقيده‏اى را به صرف تعلق داشتن به اين يا آن شخصيت بزرگ و معروف پذيرفت. در هر زمينه‏اى بايد خود به تحقيق و بررسى در مورد مسائل پرداخت. (8) عامل موثر ديگر در ايجاد خطا، كه قرآن از آن ياد مى‏كند، پيروى از هواى نفس و تمايلات نفسانى و داشتن غرض و مرض است. به قول مولوى:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد صد حجاب از دل بسوى ديده شد
در هر مسئله‏اى تا انسان خود را از شر اغراض بيطرف نكند نمى‏تواند صحيح فكر كند يعنى عقل در محيطى مى‏تواند درست عمل بكند كه هواى نفس در كار نباشد. داستان معروفى از علامه حلى نقل مى‏كنند كه شاهد مثالى خوبى است.
براى علامه حلى اين مسئله فقهى مطرح شده بود كه اگر حيوانى در چاه بميرد و باعث‏شود كه ميته نجس در چاه باقى بماند، با آب چاه چه بايد كرد؟ اتفاقا در اين هنگام حيوانى در چاه آب خانه علامه حلى افتاد و او ناگزير بود براى خود نيز استنباط حكم بكند. در اين مورد بدو طريق امكان حكم كردن وجود داشت; اول اينكه چاه را بكلى پر كنند و از چاه ديگرى استفاده نمايند و ديگر اينكه مقدار معينى از آب چاه را خالى كنند و از بقيه آب بلااشكال استفاده كنند. علامه حلى متوجه شد كه در مورد اين مسئله نمى‏تواند بدون غرض حكم كند زيرا كه نفع خود او هم در قضيه مطح بود. اين بود كه دستور داد ابتدا چاه را پركنند و بعد با خيال راحت و بدون فشار وسوسه نفس به صدور حكم و ارائه فتوا پرداخت. قرآن در زمينه تبعيت از هواى نفس اشارات زيادى دارد كه بذكر يك مورد اكتفا مى‏كنيم قرآن مى‏فرمايد:
ان يتبعون الاالظن و ما تهوى الانفس (سوره نجم آيه 23) چيزى غير از گمان باطل و هواى نفس خود را پيروى نميكنند.
پی نوشتها
5- قاعده اول دكارت هم همين است. او مى‏گويد پس از اين هيچ مطلبى را قبول نمى‏كنم مگر اينكه قبلا وارسى و بررسى نمايم و اگر درصد احتمال، يك احتمال خلاف وجود داشت از آن استفاده نمى‏كنم و آنرا كنار مى‏گذرام معناى صحيح يقين هم همين است.
6- البته بايد توجه داشت كه در مسائل ظنى و احتمالى و در مواردى كه نمى‏توان يقين حاصل نمود، مى‏بايد همان ظن و احتمال را در نظر گرفت. اما ظن را بجاى ظن و احتمال را بجاى احتمال بايد پذيرفت نه آنكه ظن و احتمال را بجاى يقين در نظر گرفت. اين دومى است كه ايجاد خطا مى‏كند.
7- اين مطلب در يكى ازسخنان بيكن هست. و آنجا كه يكى از بت‏هاى مورد نظرش را بت عرفى مى‏نامد، منظورش همين تقليدهاى كوركورانه است.
8- مسئله تقليد از نياكان يا بزرگان يا مد زمانه و يا رنگ اجتماع كه قرآن بشدت از آن نهى مى‏كند نبايد با مسئله تقليد از مجتهد اعلم و اعدل كه در فقه مطرح مى‏شود و امرى واجب است كه مبتنى بر رعايت تخصص و استفاده از دانش تخصصى است اشتباه و خلط شود.
(شهید مطهری)

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دلائل سنديت عقل

مسئله سنديت و حجيت عقل از نظر اسلام در جاى خودش ثابت است. و علماى اسلام نيز از ابتدا تا كنون - جز گروهى اندك - هيچكدام در سنديت عقل ترديد نداشته‏اند و آنرا جزو منابع چهارگانه فقه بحساب آورده‏اند.
1- دعوت به عقل از طرف قرآن
ما چون درباره قرآن گفتگو مى‏كنيم لازمست دلائل حجيت عقل را از خود قرآن استخراج نمائيم. قرآن به انحاء مختلف - به خصوص تاكيد مى‏كنم كه بانحاء مختلف - سنديت عقل را امضا كرده است. تنها در يك مورد مى‏توان از حدود شصت، هفتاد آيه قرآن نام برد كه در آنها به اين مسئله اشاره شده است كه; اين موضوع را طرح كرده‏ايم تا درباره آن تعقل كنيد. بعنوان مثال از يك يك تعبير شگفت‏انگيز قرآن برايتان نمونه مى‏آوريم. قرآن مى‏فرمايد:
ان شرالدواب عند الله الصم البكم الذين لايعقلون (سوره انفال آيه 22)بدترين جنبنده‏ها (1) كسانى هستند كه كر و گنگ و لايعقلند.
البته واضح است كه منظور قرآن از كر و لال، كر و لال عضوى نيست، بلكه منظور آن دسته از مردم است كه حقيقت را نمى‏خواهند بشنوند و يا مى‏شنوند و به زبان اعتراف نمى‏كنند. گوشى كه از شنيدن حقايق عاجز است و صرفا براى شنيدن مهملات و خزعبلات آمادگى دارد از نظر قرآن كر است. و زبان كه تنها براى چرندگويى بكار مى‏افتد به تعبير قرآن لال است.
لايعقلون نيز كسانى هستند كه از انديشه خويش سود نمى‏گيرند. قرآن اينگونه افراد را كه نام انسان زيبنده آنها نيست، در سلك حيوانات و بنام چهارپايان مخاطب خويش قرار مى‏دهد. (2) در يك آيه ديگر ضمن طرح يك مسئله توحيدى در مورد توحيد افعالى و توحيد فاعلى مى‏فرمايد:
و ما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله (سوره يونس آيه 100)هيچكس را نرسد كه ايمان بياورد مگر باذن الهى.
بدنبال طرح اين مسئله غامض كه هر ذهنى ظرفيت تحمل و درك آنرا ندارد و براستى انسان را تكان مى‏دهد; آيه را چنين دنبال مى‏كند:
و يجعل الرجس على الدين لايعقلون (سوره يونس آيه 100)و بر آنانكه تعقل نمى‏كنند پليدى قرار مى‏دهد.
در اين دو آيه كه بعنوان نمونه ذكر كرديم، قرآن باصطلاح اهل منطق بدلالت مطابقى دعوت به تعقل نموده است. آيات بسيار ديگرى نيز وجود دارند كه قرآن بدلالت التزامى سنديت عقل را امضا مى‏كند (3) بعبارت ديگر سخنانى مى‏گويد كه پذيرش آنها بدون آنكه حجيت عقل پديرفته شده باشد امكان پذير نيست. مثلا از حريف استدلال عقلى مى‏طلبد:
قل هاتوا برهانكم (سوره بقره آيه 111)بدليل التزام مى‏خواهد اين حقيقت را بيان كند كه عقل سند و حجيت است و يا اينكه رسما براى اثبات وحدت واجب الوجود قياس منطقى ترتيب مى‏دهد:
لوكان فيهما آلهة الاالله لفسدتا (سوره انبياء آيه 22)در اينجا قرآن يك قضيه شرطيه تشكيل داده; مقدم را استثنا كرده و تالى را ناديده گرفته است. قرآن با اينهمه تاكيد بر روى عقل مى‏خواهد اين حرف بعضى از اديان را كه مى‏گويند ايمان با عقل بيگانه است و براى مؤمن شدن بايد فكر را تعطيل كرد و تنها قلب را بكار انداخت تا نور خدا در آن راه يابد، ابطال نمايد.
2- استفاده از نظام على و معلولى
دليل ديگرى كه نشان مى‏دهد قرآن براى عقل اصالت قائل است اين است كه مسائل را در ارتباط على و معلولى آنها بيان مى‏كند. رابطه علت و معلول و اصل عليت پايه تفكرات عقلانى است و قرآن خود آن را محترم شمرده و بكار مى‏برد. با آنكه قرآن از جانب خدا سخن مى‏گويد و خداوند نيز و خداوند نيز آفريننده نظام علت و معلولى است و طبعا سخن از ماورائيست كه علت و معلول مادون آن قرار دارند با اينهمه از اين موضوع غفلت نمى‏كند كه از نظام سببى و مسببى عالم ياد كند و وقايق و پديده‏ها را مقهور اين نظام بداند. بعنوان مثال، اين آيه را در نظر بگيريم كه مى‏فرمايد:
ان الله ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم (سوره رعد آيه 11)
مى‏خواهد بگويد درست است كه همه سرنوشتها با ارده خداست ولى خداوند سرنوشت را از ماوراى اختيار و تصميم و عمل بشر بر او تحميل نمى‏كند و كار گزاف انجام نمى‏دهد. بلكه سرنوشتها هم نظامى دارند و خدا سرنوشت هيچ جامعه‏اى را خود بخود و بى‏وجه عوض نمى‏كند، مگر انكه آنان خودشان، در آنچه كه مربوط به خودشان است، مانند نظامهاى اخلاقى و اجتماعى و ... و آنچه مربوط به وظايف فرديشان است، تغيير دهند.
از سوى ديگر قرآن مسلمانان را تشويق مى‏كند تا به مطالعه در احوال و سرگذشت اقوام پيشين بپردازند، و از آن درس عبرت بگيرند. بديهى است كه اگر سرگذشت اقوام و ملتها و نظاميان بر اساس گزاف و تصادف بود و اگر سرنوشتها از بالا به پايين تحميل مى‏گرديد ديگر مطالعه و پندآموزى معنى نداشت. قرآن با اين تاكيد مى‏خواهد تذكر دهد كه بر سرنوشت اقوام نظامات واحدى حاكم است. به اين ترتيب اگر شرايط جامعه‏اى مشابه شرايط جامعه ديگر باشد سرنوشت همان جامعه در انتظارش خواهد بود. در آيه ديگرى مى‏فرمايد:
فكان من قرية اهلكناها و هى ظالمة فهى خاوية على عروشها و بئر معطلة و قصر مشيد. افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او اذان يسمعون بها... (سوره حج آيات 45 و 46)
چه بسا شهر و ديراى كه ما اهلش را در آن حال كه به ظلم و ستم مشغول بودند بخاك هلاك نشانديم و اينك آن شهرها از بنياد ويران است و چه چاه و قناتهاى آب كه معطل بماند و چه قصرهاى عالى كه بيصاحب گشت. اكنون مردمان اين زمان آيا نمى‏خواهند در روى زمين گردش كنند و در احوال اقوام و ملل مطالعه نمايند و از آنها درس بگيرند ... در تمام اين مطالب قبول نظامات بدلالت التزام مؤيد نظم على و معلولى است و پذيرش رابطه على و معلولى به معناى قبول سنديت عقل است.
3- فلسفه احكام
يكى ديگر از دلايل حجيت عقل از نظر قرآن اين است كه براى احكام و دستورها، فلسفه ذكر مى‏كند. معناى اين امر اين است كه دستور داده شده معلول اين مصلحت مى‏باشد. علماى اصول مى‏گويند مصالح و مفاسد در سلسله علل احكام قرار مى‏گيرند. مثلا قرآن در يكجا مى‏گويد نمازى بپاى داريد و در جاى ديگر فلسفه‏اش را هم يادآورى مى‏كند:
ان الصلوة تنهاى عن الفحشا و المنكر (سوره عنكبوت آيه 45)
اثر روحى نماز را متذكر مى‏گردد كه چگونه با انسان تعالى مى‏دهد و بسبب اين تعالى انسان از فحشا و بديها انزجار و انصراف پيدا مى‏كند و يا از روزه ياد مى‏كند و بدنبال دستور به اجراى آن مى‏گويد:
كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون (سوره بقره آيه 183)
و چنين است در مورد ساير احكام نظير زكوة و جهاد و ... كه درباره همه آنها از لحاظ فردى و اجتماعى توضيح مى‏دهد. به اين ترتيب قرآن به احكام آسمانى در عين ماورائى بودن جنبه اين دنيايى و زمينى مى‏دهد و از انسان مى‏خواهد درباره آنها انديشه كند تا كنه مطلب براى او روشن گردد و تصور نكند كه اينها صرفا يك سلسله رمزهاى مافوق فكر بشر است.
4- مبارزه با لغزشهاى عقل
دليل ديگرى كه بر اصالت عقل نزد قرآن دلالت دارد و از دلايل قبلى رساتر است، مبارزه قرآن با مزاحمهاى عقل است. براى توضيح اين مطلب ناگزير بايد مطالبى را مقدمتا بيان كنيم ذهن و فكر انسان در بسيارى موارد دچار اشتباه مى‏شود. اين موضوع نزد همه ما شايع و رايج است. البته منحصر به عقل نيست بلكه حواس و احساسات نيز مرتكب خطا مى‏شوند مثلا براى قوه باصره دهها نوع خطا ذكر كرده‏اند. در مورد عقل بسيار اتفاق مى‏افتد كه انسان استدلالى ترتيب مى‏دهد و بر اساس آن نتيجه‏گيرى مى‏كند اما بعد احيانا درمى‏يابد كه استدلال از پايه نادرست بوده است. اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا بايد بواسطه عملكرد نادرست ذهن در پاره‏اى موارد، قوه انديشه را تعطيل كرد ياآنكه نه، با وسايل و اسباب ديگرى مى‏بايد خطاهاى ذهن را پيدا كرد و از آنها جلوگيرى نمود؟ در پاسخ اين پرسش، سوفسطائيان مى‏گفتند اعتماد بر عقل جايز نيست و اساسا استدلال كردن كار لغوى است. فلاسفه در اين زمينه جوابهاى داندانشكنى به اهل سفسطه داده‏اند كه از جمله آنها يكى اين است كه ساير حواس هم مانند عقل اشتباه مى‏كنند ولى هيچكس حكم به تعطيلى و استفاده نكردن از آنها نمى‏دهد. از آنجا كه كنار گذاردن عقل ممكن نبود ناچار متفكرين مصمم شدند تا ره خطا را سد كنند. در بررسى اين موضوع متوجه اين نكته شدند كه هر استدلال از دو قسمت تشكيل شده است; ماده و صورت، درست نظير يك ساختمان كه مصالحى نظير گچ و سيمان و آهن و... در ساختن آن بكار رفته (ماده) و شكل خاصى نيز بخود گرفته است (صورت). براى آنكه ساختمان، از هر جهت‏خوب و كامل ساخته بشود، لازم است هم مصالح مناسبى براى آن در نظر گرفته شود و هم آنكه نقشه‏اش صحيح و بى‏نقص باشد. در استدلال هم براى تضمين صحت آن لازم است هم ماده‏اش درست باشد و هم صورتش. براى بررسى و قضاوت درباره صورت استدلال، منطق ارسطويى يا منطق صورى بوجود آمد. وظيفه منطق صورى اين بود كه درست‏يا نادرست بودن صورت استدلال را مشخص كند و به ذهن كمك نمايد تا دچار خطا در صورت استدلال نشود. (4)
اما مسئله عمده اين است كه براى تضمين صحت استدلال تنها منطق صورت كافى نيست. اين منطق تنها يك جهت را تامين مى‏كند. براى حصول اطمينان از درستى ماده استدلال، منطق ماده نيز لازم داريم. يعنى به معيارى نياز داريم كه به كمك آن بتوانيم كيفيت مواد فكرى را بسنجيم.
دانشمندانى نظير بيكن و دكارت تلاش كردند تا همانطور كه ارسطو براى صورت استدلال منطقى وضع كرد، آنها نيز براى ماده استدلال منطق مشابهى تاسيس كنند. در اين زمينه نيز تا حدودى توانستند معيارهايى بدست دهند كه گر چه از نظر كلى بودن، نظير منطق ارسطو نبود، اما تا حدودى مى‏توانست به انسان كمك كند و او را از خطاى در استدلال باز دارد. اما شايد تعجب كنيد اگر بدانيد كه قرآن در جهت جلوگيرى از خطاى درباره اتدلال مسائلى را عرضه كرده است كه بر پژوهشهاى امثال دكارت تقدم فضل و فضل تقدم دارد.

پى‏نوشتها
1- دابه به معناى جنبنده علاوه بر چهارپايان شامل حشرات هم مى‏شود اما در زبان عربى دايره استعمال اين لغت محدود شده و تنها به چهارپايان نظير اسب و الاغ و گاو و استر اطلاق مى‏شود.
2- سعدى در اين بيت زيبا همين مضمون را بيان كرده است:
به نطق آدمى بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگويى صواب
3- هر گاه وجود امرى ما را به امر ديگرى راهنمايى كند، اسم دلالت بر آن مى‏گذاريم. دلالت انواع گوناگون دارد كه يك از آنها دلالت لفظى است. كه اين امر به سه صورت امكان پذير است.
اول: دلالت مطابقه يعنى آنكه لفظ بر تمام معنى خود دلالت مى‏كند مثل وقتى كه مى‏گوييم اتومبى و منظور تمام اجزاى آن است.
دوم:دلالت تضمن يعنى لفظ بر جزئى از معنى خود دلالت مى‏كند. مثلا مى‏گوييم اتومبيل اينجاست و از آن مى‏فهميم كه اطاق يا موتور آن نيز اينجاست.
سوم:دلالت التزام كه در آن لفظ بر امرى خارج از معنى خود دلالت مى‏كند مثل اينكه اسم «حاتم‏» را مى‏شنويم و، جود و سخا بخاطرمان مى‏آيد.
4- از جمله اشتباهاتى كه حدود چند قرن است در جهان علم صورت گرفته و منشا سوءفهم‏هاى بسيراى شده است، اين مطلب است كه گروهى پنداشتند وظيفه منطق ارسطو، تعيين صحت‏يا عدم صحت ماده استدلال نيز هست. و چون اين كار از منطق ارسطويى ساخته نبود، حكم به بى‏فايده بودن آن دادند. متاسفانه اين اشتباه در زمان ما نيز بسيار تكرار مى‏شود و البته اين امر نشان مى‏دهد كه گويندگان شناخت درستى از منطق ارسطويى ندارند و آن را نفهميده‏اند. اگر بخواهيم از هما مثال ساختمان استفاده كنيم بايد بگوييم وظيفه منطق ارسطويى در تعيين صحت استدلال درست‏شبيه شاقول در تعيين راست بودن ديوار است. بكمك شاقول نمى‏توان فهميد كه آجر و ملات و سيمان بكار رفته در ديوار از جنس مرغوب است‏يا نامرغوب. تنها چيزى كه شاقول نشان مى‏دهد راست‏يا كج بودن ديوار است. منطق ارسطو كه البته بعدها بوسيله ساير انديشمندان تكامل يافته و بسيار غنى شده است. تنها راجع به صورت استدلال قضاوت مى‏كند و در مورد ماده استدلال نفيا و اثباتا ساكت است و چيزى نمى‏تواند بگويد.
(شهید مطهری)

عقل از ديدگاه قرآن*

در فصل قبل باختصار از زبان‏هاى قرآن سخن گفتيم و تذكر داديم كه قرآن براى ابلاغ پيامش از دو زبان كمك مى‏گيرد كه عبارتند از استدلال منطقى و احساس. هر يك از ايندو زبان مخاطبى مخصوص بخود دارد كه براى اولى عقل است و براى آن ديگرى دل. در اين بخش به بررسى نظر قرآن درباره عقل مى‏پردازيم.
باى ببينيم آيا عقل ازنظر قرآن سند است و به تعبير علماى فقه و اصول آيا عقل حجت ست‏يه خير؟ و اين بدان معنى است كه اگر دريافتى واقعا دريافت صحيح عقل باشد آيا مى‏بايد بشر بدان احترام بگذارد و بر طبق آن عمل كند يا نه؟ و اگر عمل كند و احيانا در مواردى مرتكب خطا شود آيا خداوند او را معذور مى‏دارد يا معاقب خواهد داشت؟ و اگر عمل نكند آيا خداوند به اين دليل كه چرا با اينكه عقلت‏حكم مى‏كرد، عمل نكردى، او را مجازات خواهد كرد يا خير؟
(استاد متفکر شهید مطهری)

مخاطبهاى قرآن

يكى ديگر از نكاتى كه در شناخت تحليلى مى‏بايد از قرآن استنباط كرد، تعيين و تشخيص مخاطبان قرآن است. در قرآن تعبيراتى نظير هدى للمتقين، (13) هدى و بشرى للمؤمنين (14) و لينذر من حى (15) زياد آمده است.اينجا مى‏توان سؤال كرد كه هدايت براى پرهيز كاروان لزومى ندارد زيرا آنها خود پرهيزكارند. از سوى ديگر در قرآن مى‏بينيم كه خود را چنين معرفى مى‏كند.
ان هوالاذكر للعالمين و لتعلمن نباه بعد حين (سوره ص آيه 87)
اين قرآن نيست مگر مايه بيداى همه جهانيان و خبرش را بعد خواهيد شنيد. (16)
پس آيا اينكتاب براى همه جهانيان است‏يا صرفا براى مومنين؟ باز در آيه ديگر پروردگار سبحان خطاب به پيامبر مى‏گويد:
و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين (سوره انبيا آيه 107)
ما تو را نفرستاديم مگر آنكه رحمتى هستى براى عمه عالميان. توضيح مفصل اين مطلب آنجچا كه مبحث تاريخ در قرآن طرح بشود، ارائه خوهد شد. اما در اينجا باجمال بايد گفت در آياتى كه خطاب قرآن به همه مردم عالم است، در واقع مى‏خودهد بگويد قرآن اختصاص به قوم و دسته خاصى ندارد. هر كس بسمت قرآن بيايد نجات پيدا مى‏كند، و اما در آياتى كه از كتاب هدايت بودن براى مؤمنين و متقين نام مى‏برد، مى‏خواهد اين نكته را روشن كند كه در نهايت چه كسانى رو بسوى قرآن خواهند آورد و چه گروههايى از آن دورى خواهد گزيد. قرآن از قوم خاص و قبيله معينى بعنوان علاقمندان و ارادتمندان خود ياد نمى‏كند. نمى‏گويد قرآن در تيول اين يا آن قوم قرار دارد. قرآن بر خلاف ساير مكاتب انگشت روى منافع يك طبقه خاص نمى‏گذارد. نمى‏گويد مثلا صرفا براى تامين منافع فلان طبقه آمده است. مثلا نمى‏گويد تنها و تنها هدفش حمايت از طبقه كارگران است‏يا پشتيبانى از طبقه كشاورزان. قرآن در مورد خودش تاكيد مى‏كند كه كتابى است براى برقرارى عدالت. درباره پيامبران مى‏گويد:
و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط. (سوره حديد - آيه 25)
قرآن قسط و عدالت را براى كل جامعه انسانى مى‏خواهد نه فقط براى اين طبقه يا آن قوم و قبيله. قرآن براى جلب انسانها بسمت‏خود، برخلاف بعضى مكتبها مثل نازيسم، بر روى تعصبات آنها انگشت نمى‏گذارد. همچنين برخلاف برخى ديگر از مكتبها مثل ماركسيسم، بر روى منفعت طلبى و نفع پرستى انسانها تكيه نمى‏كند و آنها را از راه منافعشان بحركت در نمى‏آورد (16) قرآن همانطور كه براى وجدان عقلى انسان اصالت قائل است، براى او يك اصالت وجدانى و فطرى نيز قائل است و بر اساس همان فطرت حق جويى و عدالت طلبى است كه انسانها را به سير و حركت وامى‏دارد. و از اينرو پيامش منحصر به طبقه كارگر يا كشاورز يا محروم و مستضعف نمى‏شود. قرآن به ظالم و مظلوم، هر دو خطاب مى‏كند كه به راه حق بيايند. موسى، هم به بنى اسرائيل و هم به فرعون پيام خدا را ابلاغ مى‏كند و از آنها مى‏خواهد كه به پروردگار ايمان بياورند و در راه او حركت كنند، حضرت محمد رسالت و دعوت خود را هم به سران قريش و هم به ابوذر و عمار عرضه مى‏كند. قرآن نمونه‏هاى متعددى از برانگيختن فرد عليه خودش و بازگشت از مسير گرماهى و تباهى (توبه) ذكر مى‏كند. البته قرآن خود باين نكته توجه دارد كه بازگشت آنها كه در رفاه و تنعم بسر مى‏برند بمراتب دشوارتر از بازگشت محرومان و ستمديدگان است.
گروه دوم به اقتضاى طبع در راه عدالت‏حركت مى‏كنند، اما گروه اول بايد از منافع شخصى و گروهى خود صرفنظر و پاروى اميا و خواستهاى خود بگذارند.
قرآن مى‏گويد گروندگان به او آنها هستند كه روحشان پاك و تصفيه شده است. و اين گروندگان صرفا بر اساس حقيقت‏جويى و عدالت طلبى كه فطرى هر انسانى است، به قرآن گرايش پيدا كرده‏اند نه به اقتضاى منافع و تمايلات مادى و جاذبه‏هاى دنيوى.
پى‏نوشتها
13- هدايت است براى پرهيزكاران.
14- هدايت و بشارت است براى مؤمنين.
15- آمده است تا زنده‏ها را انذار كند.
16- اين آيه از آيات عجيب قرآن است. در هنگام نزول آيه پيامبر در مكه بود و در واقع با اهل يك دهكده گفتگو مى‏كرد. براى مردم مضحك بود كه فردى تنها با اين اطمينان بگويد كه خبر اين آيه را بعد خواهيد شنيد. بزودى خواهيد شنيد كه اين كتاب در اندك مدت با جهانيان چه خواهد كرد.
17- زيرا در اين صورت ديگر عدالت و حق براى گروندگان هدف نخواهد بود، بلكه رسيدن به منافع و ارضاى خواسته‏ها، هدف قرار مى‏گيرد.

آشنایی به زبان قرآن

مسئله ديگر، مسئله آشنائى با زبان قرآن و تلاوت آن است. گروهى مى‏پندارند منظور از تلاوت قرآن، تنها خواندن قرآن بقصد ثواب بردن است بدون آنكه چيزى از معانى آن درك گردد. اينها دائما قرآن را دوره مى‏كنند اما اگر يكبار از ايشان سؤال شود كه آيا معنى آنچه را مى‏خوانيد؟ از پاسخ گويى عاجز مى‏مانند. خواندن قرآ از اين جهت كه مقدمه‏اى است براى درك معانى قرآن، لازم و خوبست و نه صرفا بقصد كسب ثواب.
درك معانى قرآن نيز ويژگيهايى دارد كه بايد به آن توجه داشت در يادگيرى بسيارى از كتابها، آنچه كه براى خواننده حاصل مى‏شود يك سلسله انديشه‏هاى تازه است كه قبلا در ذهن او وجود نداشت. در اينجا تنها عقل و قوه تفكر خواننده است كه به فعاليت مشغول مى‏شود. در مورد قرآن بدون شك بايد آن را بقصد آموختن و تعليم يافتن مورد مطالعه قرار داد. قرآن خود در اين زمينه تصريح مى‏كند:
كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولوا الباب (4) (سوره ص آيه 29)
يك وظيفه قرآن ياد دادن و تعليم كردن است. در اين جهت مخاطب قرآن عقل انسان خواهد بود و قرآن با زبان منطق و استدلال با او سخن مى‏گويد. اما بجز اين زبان، قرآن زبان ديگرى نيز دارد كه مخاطب آن عقل نيست بلكه دل است و اين زبان دوم، احساس نام دارد. انكه مى‏خواهد با قرآن آشنا گردد و بدان انس بگيرد مى‏بايد با اين دو زبان هر دو آشنايى داشته باشد و هر دو را در كنار هم مورد استفاده قرار دهد. تفكيك ايندو از هم مايه بروز خطا و اشتباه و سبب خسران و زيان خواهد بود.
آنچه را كه ما دل مى‏نامييم عبارتست از احساسى بسيار عظيم و عميق كه در درون انسان وجود دارد كه گاهى اسم آنرا احساس هستى مى‏گذارند يعنى احساى از ارتباط انسان با هستى مطلق. كسى كه زبان دل را بداند و با آن انسان را مخاطب قرار دهد، او را از اعماق هستى و كنه وجودش بحركت درمى‏آورد آنوقت ديگر تنها فكر و مغز انسان تحت تاثير نيست بلكه سراسر وجودش تحت تاثير قرار مى‏گيرد. بعنوان نمونه از زبان احساس شايد بتوان موسيقى را مثال آورد. انواع مختلف موسيقى‏ها در يك جهت اشتراك دارند و آن سرو كار داشتن با احساسات آدمى است. موسيقى روح انسان را به هيجان مى‏آورد و او را در دنياى خاصى از احساس فرو مى‏برد. البته نوع هيجانات و احساسات ايجاد شده بسته به نوع موسيقى تفاوت مى‏كند. ممكن است‏يك نوع موسيقى با حس دلاورى و سلحشورى سرو كار داشته باشد و با همين زبان با انسان گفتگو كند. ديده‏ايد در ميدانهاى جنگ مارش و سرود نظامى مى‏نوازند و گاهى تاثير اين سرودها و آهنگها آنقدر قوى است كه سربازى را كه از ترس دشمن از سنگر بيرون نمى‏آيد وادار مى‏كند عليرغم حملات خصم، بى‏باكانه به پيش رود و با او به نبرد برخيزد. نوع ديگرى از موسيقى ممكن است با حس شهوت‏رانى سرو كار داشته باشد و انسان را به سستى و خود را رها نمودن و تسليم پليديها شدن دعوت نمايد. ديده شده كه تاثير موسيقى در اينجهت بسيار زياد است و شايد هيچ چيز ديگرى نمى‏تواند تا اين اندازه در از بين بردن ديوارهاى عفت و اخلاق مؤثر واقع شود. در مورد ساير غرايز و احساسات نيز آنگاه كه با زبان اين احساسات سخن گفته مى‏شود، حالا چه بوسيله موسيقى و چه به هر وسيله ديگر، مى‏توان آنها را تحت كنترل و نظارت درآورد.
يكى از متعاليترين غرايز و احساسات هر انسان، حس مذهبى و فطرت خداجويى اوست. و سرو كار قرآن با اين حس شريف و برتر است. (5)
قرآن خود توصيه مى‏كند كه او را با آهنگ لطيف و زيبا بخوانند. با همين نواى آسمانى است كه قرآن با فطرت الهى انسان سخن مى‏گويد و آنرا تسخير مى‏كند. (6) قرآن در توصيف خود، براى خود دو زبان قائل مى‏شود. گاهى خود را كتاب تفكر و منطق و استدالال معرفى مى‏كند و گاهى كتاب احساس و عشق. و بعبارت ديگر قرآن تنها غذاى عقل و انديشه نيست غذاى روح هم هست.
قرآن بر موسيقى خاص خودش تاكيد زيادى دارد. موسيقى‏اى كه اثرش از هر موسيقى ديگر در برانگيختن احساسات عميق و متعالى انسان بيشتر است. قرآن خود بر مؤمنين دستورمى‏دهد تا مقدارى از شب را به تلاوت قرآن مشغول باشند و در نمازهاى خود در همان حالى كه به خدا متوجه‏اند، قرآن بخوانند. در خطاب به پيامبر مى‏گويد:
يا ايهاالمزمل قم الليل الا قليلا نصفهه او... (سوره مزمل آيه 1 - 2)
شب‏ها را بپا خيز براى عبادت و اندكى را بخواب. بپاخيز و به راز و نياز با خداى خويش بپرداز. و در حاليكه به عبادت ايستاده‏اى قرآن را ترتيل كن. ترتيل يعنى قرائت قرآن نه آنقدر تند كه كلمات مفهوم نشوند و نه آنقدر جدا از هم كه رابطه‏ها از بين برود. مى‏گويد قرآن را با تانى و در حاليكه به محتواى آيات توجه دارى بخوان. و باز در آيات بعدى همان سوره مى‏گويد آنگه كه براى كارهاى روزانه نظير تجارت و جهاد در راه خدا بخواب بيشترى احتياج داريد، در هر حال خلوت عبادت را فراموش نكنيد.
در ميان مسلمانان يگانه چيزى كه مايه نشاط و كسب قدرت روحى و پيدا كردن خلوص و صفاى باطن بوده، همان موسيقى قرآن بود. نداى آسمانى قرآن در اندك مدتى از مردم وحشى شبه جزيره عربستان، مؤمنانى ثابت قدم بوجود آورد كه توانستند با بزرگترين قدرتهاى زمانه درافتند و آنها را از پا درآورند. مسلمانان قرآن را نه فقط بعنوان يك كتاب درس و تعليم كه همچون يك غذاى روح و مايه كسب نيرو و ازدياد ايمان مى‏نگريستند. شبها با خلوص قرآن مى‏خواندند (7) و با خداى خود راز و نياز مى‏كرند و روزها چون شير غران به دشمن حمله مى‏بردند. قرآن خود چنين انتظارى از ايمان آوردگان داشت. در آيه‏اى خطاب به پيامبر مى‏فرمايد:
و لا تطع الكافرين و جاهدهم به جهادا كبيرا. (8)
به حرف كفار گوش نده و تسليم پيشنهادهايشان مشو. در مقابلشان بايست و با سلاح قرآن به جهاد با آنها برخيز و مطمئن باش كه فاتح خواهى بود. داستان زندگى پيامبر، خود بيانگر درستى اين قول است. او تنها و بى‏هيچ پشتيبان در حاليكه تنها قرآ را دردست دارد قيام مى‏كند اما همين قرآن براى او همه چيز مى‏شود. برايش سرباز تهيه مى‏كند، سلاح فراهم مى‏آورد، نيرو تدارك مى‏بيند و بالاخره دشمن را در برابرش خاشع و خاضع مى‏گرداند. افراد دشمن را بسوى او مى‏كشاند و آنها را به تسليم در برابر رسول خدا وادار مى‏سازد و باين ترتيب وعده راستنى الهى را تحقق مى‏بخشد. (9)
وقتى قرآن زبان خود را زبان دل مى‏نامد، منظورش آن دلى است كه مى‏خواهد با آيات خود آن را صيقل بدهد و تصفيه كند و به هيجان بياورد. اين زبان غير از زبان موسيقى است كه احيانا احساسات شهوانى انسان را تغذيه مى‏كند و نيز غير از زبان مارشهاى نظامى و سرودهاى رزمى است كه در ارتشها مى‏نوازند و حس سلحشورى را تقويت مى‏كنند. اين همان زبانيست كه از اعراب بدوى مجاهدينى مى‏سازد كه در حقشان گفته‏اند: حملوا بصائرهم على اسيافهم. آنان شناختهايشان را، بيناى‏هايشان را، افكار روشن خودشان و دريافتهاى الهى و معنويشان را بر شمشيرهايشان گذاشته بودند و شمشيرهايشان را در راه دين ايده‏ها و افكار بكار مى‏انداختند. براى آنان مسائل فردى و منافع شخصى در كار نبود. با آنكه معصوم نبودند و خطا نيز از ايشان سر مى‏زد، اما مصداق با عمق هستى در ارتباط بودند، شبهايشان به عبادت مى‏گذشت و روزهايشان به جهاد (10)
قرآن بر روى اين خاصيت‏خودش كه كتاب دل و روح است، كتابى است كه جانها را به هيجان مى‏آورد و اشكها را جارى مى‏سازد و دلها را مى‏لرزاند، خيلى تاكيد دارد و آنرا حتى براى اهل كتاب نيز صادق مى‏داند:
الذين اتيناهم الكتاب من قبله هم به يومنون و اذا يتلى عليهم قالو آمنا به انه الحق من ربنا... (سوره قصص آيه 53)
گروهى را توصيف مى‏كند كه چون قرآن برايشان مى‏خوانند به حالت‏خضوع و خشوع در مى آيند و مى‏گويند ايمان به آنچه در اين كتاب است كه همه آن حق است، اين را مى‏گويند و دائم بر خضوعشان افزوده مى‏شود.
در آيه ديگرى تاكيد مى‏كند كه از اهل كتاب، مسيحيان و نصارا به مسلمانان نزديكترند تا يهود و مشركين (11) و بعد گروهى از نصارا را كه با شنيدن قرآن ايمان مى‏آورند اينطور توصيف مى‏كند:
و اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق يقولون ربنا آمنا فاكتبنا مع الشاهدين (سوره مائده آيه 83)و چون آياتى را كه به رسول فرستاده شده بشنوند اشك از ديده‏هاى آنها جارى مى‏شود، مى‏گويند پروردگارا ايمان آورديم، ما را از جمله گواهان صادق پيامبرت در نظر گير.
و در جاى ديگر كه اساسا از مؤمنين سخن مى‏گويد، آنها را چنين معرفى مى‏كند:
الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله (سوره زمر آيه 23)
خدا بهترين سخن‏ها را فرود آورده. سخنى كه سراسرش يكدست و مشابه است. در عين حال تنها بشارت نيست، اندرز هم هست. مردمان خداپرست‏خداترس وقتى كلمات خدا را مى‏شنوند بدنشان بلرزه در مى‏آيد و خوف بر آنها عارض مى‏شود. آنگاه حالتشان مبدل به حالت تذكر و محبت و آرامش مى‏شود.
در اين آيات و در بسيارى آيات ديگر (12) قرآن نشان مى‏دهد كه صرفا كتابى علمى و تحليلى نيست بلكه در همان زمان كه از استدلال منطقى استفاده مى‏كند، با احساس و ذوق و لطايف روح بشر نيز سخن مى‏گويد و جان او را تحت تاثير قرار مى‏دهد.
پینوشتها:
4- كتابى مبارك و عظيم الشان بر تو نازل كرديم تا مردم در آياتش تفكر كنند و خردمندان تنبه حاصل كنند. 5- درباره اين حس دينى، در شرق و غرب عالم بسيار سخنها گفته شده است در اينجا به اختصار اقوال يكى دو تن از اين دانشمندان جهانى را نقل مى‏كنم. اولين اين سخنان متعلق به اينشتين است. او در يكى از مقالاتش راجع به مذهب اظهار نظر مى‏كند و در همانجا متذكر مى‏شود كه باعتقاد او بطور كلى سه نوع مذهب در جهان وجود داشته است.
1- مذهب ترس; يعنى مذهب گروهى كه عامل و انگيزه‏شان بسوى مذهب يك سلسله ترسها از طبيعت و محيط بوده است.
2- مذهب اخلاق; و مقصودش مذهبى است كه بر مبناى مصالح اخلاقى استوار است.
آنگاه از مذهب ديگرى ياد مى‏كند كه نامش را مذهب هستى مى‏گذارد و اين تعبير او همان تعبيرى است كه ما از آن به دل ياد كرديم. به اعتقاد اينشتين، اين مذهب در واقع مى‏خواهد بگويد زمانى براى انسان حالتى معنوى و روحى حاصل مى‏شود كه در آن حالت از اين خود محدود كه بواسطه آمالها و آرزوهاى حقير و خرد احاطه شده و از ديگران جدا گرديده و همچنين از عالم. هستى طبيعى كه براى او حصارى شده است، بناگاه بيرون مى‏ايد و از اين زندان رها مى‏شود و در آن هنگام است كه بنظاره كل هستى مى‏نشيند و وجود را همچون حقيقتى واحد در مى‏يابد و عظمتها و شكوهها و جلالهاى ماوراى پديده‏ها را بعيان مى‏بيند و حقارت و ناچيزى خود را متذكر مى‏گردد و آنگاه است كه مى‏خواهد باكل هستى متصل گردد. اين تعبير انشتين، داستان همام را بياد مى‏آورد كه از اميرالمؤمنين(ع) صفات مؤمن را باز مى‏پرسد. حضرت در جواب او به پاسخى كوتاه اما جامع قناعت مى‏كند و مى‏فرمايند:
يا همام اتق الله و احسن ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون. (نهج البلاغه خطبه 183)
اى همام تو خود را خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با پرهيزكاران و نيكوكاران است. اما همام با اين جواب راضى نمى‏شود و توضيح بيشترى مى‏خواهد; از نحوه زيستن و طرز عبادت و گذران روزها و شبها و نحوه معاشرتهايشان و ... سؤال مى‏كند. آنگاه حضرت على(ع) به توصيف صفات مؤمن مى‏پردازد و حدود 130 خط از خطوط چهره متقين را ترسيم مى‏كنند و از جمله مى‏فرمايند:
لولا الاجال التى كتب الله لهم لم تستقر ارواحهم فى ابدانهم طرفة عين.
اگر اجل الهى نبود براى يك چشم برهم زدن روح اينان در بدنشان قرار نمى‏گرفت. اين همان حالتى است كه اينشتنى به آن اشاره مى‏كند و مى‏گويد انسان مذهبى وجود خود را يك نوع زندان محصور مى‏پندارد چنانكه مى‏خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان يك واحد دريابد. در كلمات حضرت امير(ع) اين حقيقت پررنگتر و شديدتر و جامعتر بيان شده است، از ديد حضرت، مؤمن گوئى تمام هستى را در بدن مادى خود جمع كرده و از همين روست كه ناگهان قالب را رها مى‏كند و روحش را آزاد مى‏سازد. در داستان همام اين نكته را هم نوشته اند كه وقتى سخن حضرت به پايان رسيد، فريادى از همام برآمد و قالب تهى كرد.
در زمينه حس معنوى انسانها، اقبال نيز سخن جالبى دارد، او مى‏گويد: در اين گفته هيچ سر و معمايى وجود ندارد كه نيايش به عنوان وسيله اشراقى نفسانى، عملى حياتى و متعارفى است كه بوسيله آن جزيره كوچك شخصيت ما وضع خود را دركل بزرگترى از حيا اكتشاف مى‏كند. جمله‏اى نيز در همين زمينه از ويليام جميز وجود دارد: انگيزش نيايش نتيجه ضرورى اين امر است كه در عين حال كه درونى‏ترين قسمت از خودهاى اختيارى و عملى هر كس، خودى از نوع اجتماعى است با وجود اين مصائب كامل خويش را تنها در جهان انديشه مى‏تواند پيدا كند. اغلب مردم، خواه بصورت پيوسته و خواه تصادفى در دل خود به آن رجوع مى‏كنند.
حقيرترين فرد بر روى زمين با اين توجه عالى، خود را واقعى و باارزش احساس مى‏كند. احتمال دارد كه مردمان از لحاظ درجه تاثير پذيرى با يكديگر اختلاف داشته باشند، برايبعضى از مردم بيش از بعضى ديگران اين توجه، اساسى‏ترين قسمت‏خودآگاهى را تشكيل مى‏دهد. آنانكه بيشتر چنين هستند محتملا دينى‏ترين مردمانند. ولى من اطمينان دارم كه حتى آن كسانى كه مى‏گويند بكلى فاقد آنند خود را فريب مى‏دهند و حقيقتا تا حدى دين دارند.
6- ائمه(ع) قرآن را با چنان شورى مى‏خواندند كه رهگذرانى كه صداى آنها را مى‏شنيدند بى‏اختيار مى‏ايستادند و منقلب مى‏شدند و مى‏گريستند.
7- امام زين‏العابدين(ع) در دعايى كه براى ختم قرآن تعليم داده‏اند اين نكته ار متذكر شده‏اند:... و اجعل القرآن لنا فى ظلم الليالى مؤنساخدايا قرآن را در تاريكيهاى شب مونس ما قرار بده. بما آن فهم و عشق را عطا كن تا با اين كتاب در دل شب انس و الفت داشته باشيم.
8- سوره فرقان آيه 52.
9- در زمان ما نيز يكبار ديگر اين وعده راستين خدا متحقق شد و مردى از تبار پيامبر همچون جد گراميش تنها به قرآن و ايمام متكى بود، مهلكترين شكست‏ها را بر سپاهيان كفر و لشكريان باطل وارد آورد.
10- اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه در خطبه‏اى كه بنام متقين معروفست (خطبه 193) صفات متقين را بر مى‏شمرد و بعد از آنكه توضيح مى‏دهد كه در رفتار چنين‏اند و در گفتار چنان و ... از جمله حالات آنها را در شب شرح مى‏دهد و بقول سعدى شب مردان خدا را توصيف مى‏كند و مى‏فرمايد:
اما الليل فقصافون اقدامهم
هنگام شب پاهايشان براى عبادت جفت مى‏شود.
تالين لاجزاء القرآن
آنگاه قسمتهاى مختلف قرآن را تلاوت مى‏كنند.
يرتلونها ترتيلا
قرآن خواندنى از سر تامل و انديشه نه مانند قرآن خواندنهاى بعضى از ما، تند و بدون فهم معانى.
يحزنون به انفسهم
كلمات و آيات را با آهنگ و حزن مخصوص معنوى كه از قلبشان پيدا مى‏شود مى‏خوانند. پس هرگاه به آيه‏اى برسند كه رحمت الهى از آن فهميده مى‏شود، با شوق به آن نظر مى‏كنند و وقتى به آيات بيانگر خشم الهى ميرسند، غرق دنياى انديشه مى‏شوند، گويى كه صداى دوزخيان را مى‏شنوند.
11- لتجدن اشدا لناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا، الذين قالوا انا نصارى...(سوره مائده آيه 82)
هر آينه دشمن‏ترين مردم را نسبت به مسلمانان، يهود و مشركان خواهى يافت و با محبت‏ترين مردم نسبت به مسلمانان آنان هستند كه گويند ما نصرانى هستيم.
12- مثل آيه 58 از سوره مريم و آيات اول سوره صف و ...
(شهید مطهری)

قرآن خود را چگونه معرفى مى‏كند ؟

در تحليل محتواى قرآن بهتر است كار را از اينجا شروع كنيم كه ببينيم قرآن خودش درباره خودش چه نظرى دارد و خود را چگونه معرفى مى‏كند؟ اولين نكته‏اى كه قرآن درباره خود مى‏گويد اين است كه اين كلمات و عبارات، سخن خداست. قرآن تصريح مى‏كند كه پيامبر انشاء كننده قرآن نيست بلكه آنچه توسط روح القدس يا جبرئيل باذن خدا بر او القاء شده است، بيان مى‏كند.
توضيح ديگرى كه قرآن دربراه خود مى‏دهد، معرفى رسالتش است كه عبارت از هدايت ابناء بشر و راهنمايى آنها براى خروج از تاريكى‏ها بسوى نور است.
كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور... (1) (سوره ابراهيم آيه 1)
بدون شك يكى از مصاديق اين ظلمات، جهالتها و نادانى‏هاست و قرآن بشر را از اين ظلمات به روشنائى علم مى‏برد. اما اگر ظلمتها تنها در نادانى‏ها خلاصه مى‏شد، فلاسفه هم مى‏توانستند اين مهم را بانجام برسانند، لكن ظلمتهاى ديگر وجود دارد بمراتب خطرناكتر از ظلمتها منفعت‏پرستى و خودخواهى و هوى‏پرستى و ...
است كه ظلمهايى فردى و اخلاقى بحساب مى‏آيد و نيز ظلمتهاى اجتاعى نظير ستم و تبعيض و ... در عربى واژه ظلم كه معادل فارسى آن همان ستم است، از ماده ظلمت اخذ شده كه نشان دهنده نوعى تاريكى اجتماعى و معنوى است. مبارزه با اين ظلمت‏ها بر عهده قرآن و ساير كتابهاى آسمانى است. قرآن خطاب به موسى بن عمران مى‏گويد:
... ان اخرج قومك من الظلمات الى النور... (2) (سوره ابراهيم آيه 5)اين تاريكى، همان تاريكى ستم فرعون و فرعونيان است و نور، نور آزادى و عدالت.
نكته‏اى كه اهل تفسير به آن توجه كرده‏اند اين است كه قرآن همواره ظلمات را جمع مى‏آورد و همراه با «الف‏» و «لام‏» كه افاده استغراق مى‏كند و شامل همه تاريكيها مى‏شود حال آنكه نور را مفرد ذكر مى‏كند و شامل همه تاريكيها مى‏شود حال آنكه نور را مفرد ذكر مى‏كند و معناى آن اين‏است كه راه راست‏يكى بيشتر نيست‏حال آنكه مسير انحراف و گمراهى، متعدد است. (3) به همين ترتيب قرآن هدف خود را مشخص مى‏كند: پاره كردن زنجيرهاى جهل و گمراهى و ستم و تباهى اخلاقى و اجتماعى و در يك كلمه نابود كردن ظلمتها و هدايت بسمت عدالت و خير و رشنائى و نور.

پى‏نوشتها
1- اين قرآن كتابى است كه ما بتو فرستاديم تا مردم را بامر خدا از تاريكى بسوى نور بيرون برى.
2- قومت را از اين فضاى تاريكى بيرون بكش و بعالم نور برسان...
3- مثلا در آية‏الكرسى مى‏خوانيم:
الله ولى الذين آمنوا يخرجهم الظلمات الى النور و الذين كفروا اولياءهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات.
(شهید مطهری)

شناخت تحلیلی قرآن*

در اين بخش مى خواهيم به بررسى محتويات قرآن بپردازيم. البته اگر بنا باشد متعرض تك‏تك موضوعات قرآن بشويم، مثنوى هفتاد من كاغذ خواهد شد. اينست كه ابتدا كليات را طرح مى‏كنيم و بعد به ذكر برخى از جزئيات مى‏پردازيم.
قرآن درباره بسيارى از مطالب بحث كرده و در اين ميان روى بعضى از مطالب زياد تكيه كرده است و روى بعضى ديگر كمتر. از جمله مسائلى كه در قرآن مورد بحث قرار گرفته خداى جهان و جهان است. با ببينيم قرآن خدا را چگونه مى‏شناسد. آيا اين شناسائى فيلسوفانه ست‏يا عارفانه؟ آيا بسبك ساير كتابهاى مذهبى نظير تورات و انجيل است‏يا آنكه شكل مكاتب هندى را دارد؟ و يا اساسا از يك شكل و شيوه مستقل در شناسائى خدا برخوردار است.
يكى ديگر از مسائل مطرح شده در قرآن، مسئله جهان است. بايد بررسى كنيم كه ديد قرآن درباره جهان چگونه است؟ آيا خلقت و جهان را عبث و بازيچه مى‏داند يا آنرا بر حق مى‏داند؟ آيا جريان عالم را بر اساس يك سلسله سنن و نواميس مى‏داند يا آنرا بى‏قاعده و گزاف مى‏شمارد آنطور كه گويى هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست.
از جمله مسائل كلى مطرح شده در قرآن مسئله انسان است. بايد نظر قرآن را در مورد انسان تحليل كرد. آيا قرآن درباره انسان با خوش‏بينى سخن مى‏گويد يا ديد منفى و بدبينانه‏اى نسبت باو دارد؟ آيا انسان را حقير مى‏شمارد يا براى او كرامت و عزت قائل است؟
مسئله ديگر مسئله انسانى است. آيا قرآن براى جامعه انسانى شخصيت و اصالت قائل است‏يا آنكه صرفا فرد را اصيل بحساب مى‏آورد؟ آيا جامعه از ديد قرآن حيات و موت و ترقى و انحطاط دارد يا آنكه همه اين صفات تنها درباره افراد صادق است؟ در همين زمينه مسئله تارخ مطرح مى‏شود و اينكه نظر قرآن درباره تاريخ چيست؟ نيروهاى محرك تاريخ از نظر قرآن كدامند و تاثير فرد در تاريخ تا چه اندازه است؟
مسائل بسيار زياد ديگرى در قرآن مطرح است كه در اين جا فهرست‏وار به چند تاى آن اشاره مى‏كنيم. از جمله اين مسائل نظر قرآن درباره خودش است. و بعد مسئله پيغمبر در قرآن و اينكه قرآن پيامبر را چگونه معرفى مى‏كند با او چگونه سخن مى‏گويد و ... مسئله ديگر تعريف مؤمن در قرآن و صفات مؤمنين است و ... قس عليهذا. هر كدام از اين بحثهاى كلى البته شعبه‏ها و شاخه‏هايى دارند بعنوان مثال وقتى درباره انسان بحث مى‏كنيم طبعا در خصوص اخلاق نيز بايد سخن بگوئيم و يا وقتى از جامعه صحبت مى‏كنيم ناگزير بايد از روابط افراد و مسئله امر به معروف و نهى از منكر، مسئله طبقات اجتماعى و... سخن به ميان بياوريم.
منبع:متفکر شهید استاد مرتضی مطهری