عظمت قرآن
علامه مجلسى(ره) نقل مىكند كه ابنابىالعوجاء كه يكى از ماديين بود، با سه نفر از همفكران خود قرار گذاشتند كه با قرآن مبارزه نمايند.هر يك متعهد شدند كه بخشى از قرآن را به عهده بگيرند و همانند آنسوره هايى بياورند.قرار آنها تا يك سال بود.پس از پايان مدت تعيين شده در مكه به گرد هم به طور سرّى جمع شدند و يكى از آنها گفت: من چون به اين آيه رسيدم از معارضه بازماندم،«وَقيلَ يا اَرْضُ ابْلَعى مائَكِ وَ يا سَماءُ اَقْلِعى وَ غِيضَ الماءُ.»«و به زمين گفته شد كه آب را فرو بر، و به آسمان امر شد كه باران را قطع كن، آب بى درنگ خشك شد.»ديگرى گفت: من چون به اين آيه رسيدم دست از معارضه برداشتم،«فَلَمّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً.»«پس چون برادران يوسف از اجابت خواهش خويش مايوس شدند در خلوت، راز خود به ميان آوردند.»در همين حال امام صادق(عليه السلام) آنها را ديد و اين آيه را تلاوت نمود:«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ...»«بگو اگر جن و انس گرد آيند تا مثل اين قرآن بياورند هيچگاه نخواهند آورد...»
اهمیت تعلیم قرآن
عبدالرحمان سلمى به يكى از فرزندان امام حسين(عليه السلام) سوره حمد را آموزش داد.وقتى كودك سوره حمد را نزد امام حسين(عليه السلام) خواند امام به آموزگار وى هزار دينار و هزار دست لباس عطا كرد و دهان او را پر از جوهرات نمود.عدهاى به حضرت اعتراض نمودند كه آموزش يك سوره، اين همه عطا و تشويق نمىخواست!آن حضرت در پاسخ فرمود: اين عطا و بخشش من چگونه با تعليمى كه او به فرزندم داد برابرى نمايد.! (يعنى ارزش قرآن بيش از اين است).
اشکالات کندی به قرآن
اسحاق بن حنين كندى مردى نصرانى و مانند پدرش حنين بن اسحاق از فيلسوفان مشهور است كه به موجب آشنايى به زبان يونانى و سريانى، فلسفه يونان را به عربى ترجمه كرد.فرزند وى يعقوب بن اسحاق نيز بزرگترين حكيم عرب است كه جملگى نزد خلفاى عباسى با عزت و احترام مىزيستند.كندى فيلسوف نامى عراق در زمان خويش دست به تأليف كتابى زد كه به نظر خود تناقضات قرآن را در آن گرد آورده بود.او چون با فلسفه و مسائل عقلى و افكار حكماى يونان سر و كار داشت بر طبق معمول با حقايق آسمانى و موضوعات دينى چندان ميانهاى نداشت و به موجب غرورى كه با خواندن فلسفه به او دست داده بود به تعاليم مذهبى به ديده حقارت مىنگريست.اسحاق كندى آنچنان سرگرم كار كتاب «تناقضات قرآن» شده بود كه بكلى از مردم كناره گرفته، پيوسته در منزل با اهتمام زياد به آن مىپرداخت.روزى يكى از شاگردان او در سامرا به حضور امام حسن عسكرى(عليه السلام) شرفياب شد.حضرت به وى فرمود: در ميان شما شاگردان اسحاق كندى يك مرد رشيد با شهامتى پيدا نمىشود كه اين مرد را از كارى كه پيش گرفته باز دارد؟ شاگرد مزبور گفت: ما چگونه در اين خصوص به وى اعتراض كنيم يا در مباحث علمى ديگرى كه استادى چون او بدان پرداخته است ايراد بگيريم! او استاد بزرگ و نامدارى است و ما توانايى گفتگو با او را نداريم.حضرت فرمود: اگر من چيزى به تو القا كنم مىتوانى به او برسانى و درست به وى بفهمانى؟گفت: آرى.فرمود: نزد استادت برو و با وى الفت بگير و تا مىتوانى در اظهار ارادت و اخلاص و خدمتگزارى نسبت به او كوتاهى نكن، تا جايى كه كاملاً مورد نظر وى واقع شوى و او هم لطف و عنايت خاصى نسبت به تو پيدا كند.وقتى كاملاً باهم انس گرفتيد به وى بگو: مسئلهاى به نظرم رسيده است مىخواهم آن را از شما بپرسم...بگو: اگر يكى از پيروان قرآن كه با لحن آن آشنايى دارد از شما سؤال كند، «آيا امكان دارد كلامى كه شما از قرآن گرفته و نزد خود معنى كردهايد، گوينده آن، معنى ديگرى از آن اراده كرده باشد»؟ او خواهد گفت: آرى ممكن است و چنين چيزى از نظر عقل رو است.آنگاه به وى بگو: اى استاد، شايد خداوند آن قسمت از قرآن را كه شما نزد خود معنى كردهايد، عكس آن را اراده نموده باشد، و آنچه شما پنداشتيد، معنى آيه و مقصود خداوند كه گوينده آن است، نباشد.آن شاگرد از نزد حضرت رخصت خواست و به خانه استاد خود اسحاق كندى رفت و بر طبق دستور حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام)با وى رفت و آمد زياد نمود تا ميان آنان انس كامل برقرار گرديد.روزى از فرصت استفاده نمود و موضوع را به همان گونه كه حضرت تعليم داده بود با وى در ميان گذارد.همين كه فيلسوف نامى پرسش شاگرد را شنيد، فكرى كرد وگفت: بار ديگر سؤال خود را تكرار كن.شاگرد سؤال را تكرار نمود و استاد فيلسوف مدتى درباره آن انديشيد و ديد از نظر لغت و عقل چنين احتمالى هست و ممكن است آنچه وى از فلان آيه قرآن فهميده و پنداشته است كه با آيه ديگر منافات دارد، منظور صاحب قرآن غير از آن باشد.سرانجام فيلسوف نامبرده شاگرد دانشمند خود را مخاطب ساخت و اين گفتگو ميان آنها واقع شد.فيلسوف: تو را سوگند مىدهم بگو اين سؤال را چه كسى به تو آموخت؟شاگرد: به دلم خطور كرد.فيلسوف: نه، چنين نيست.اين گونه سخن از مانند چون تويى سر نمىزند.تو هنوز به مرحلهاى نرسيدهاى كه چنين مطلبى را درك كنى.راست بگو آن را از كجا آورده و از چه كسى شنيدهاى؟شاگرد: اين موضوع را حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام) به من آموخت و امر كرد آن را با شما در ميان بگذارم.فيلسوف: اكنون حقيقت را اظهار داشتى.آرى اين گونه مطالب فقط از اين خاندان صادر مىشود.سپس فيلسوف بزرگ عراق آنچه درباره تناقضات قرآن نوشته و به نظر خود به كتاب آسمانى مسلمانان ايراد گرفته بود همه را جمع كرد و در آتش افكند.
منبع : کتاب چهل داستان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر